2 نقد بر کتاب " آسیب شناسی شعر امروز دشتستان"

  نسخه PDF چاپ ارسال به دوست

نقد اول
نگاهی به کتاب آسیب شناسی شعر امروز دشتستان
خنده آمد خلق را
آیا شاعران مدرن از تشبیه و استعاره عبور کرده اند؟ راستی اگر این عناصر را از شعر بگیریم، شاعران چه آرایه‌هایی را به کار ببندند تا تهمت سنگین سنتی بودن که در نگاه شما آسیبی است مطرود و منفور، بر پیشانی شعرشان نخورد؟

 


حمزه زارعی

چندی پیش کتابی به نام آسیب شناسی شعر امروز دشتستان به دستم رسید که با خواندن آن لازم دیدم نکاتی را به نویسنده کتاب وخوانندگان گرامی عرضه دارم. کتابی که بیشتر از آنکه آسیب شناسی شعر دشتستان باشد، برخورد شخصی و غیر حرفه ای،  با دو تن از شاعران بزرگ شهرستان و استان است که در جای جای کتاب و به کرات می‌توان آثار این حمله تند و نسنجیده را یافت. ایشان کسانی را مورد حمله قرار داده که به ادعای خیلی از شعر شناسان و شعر دوستان، از سرمایه های غزل استان به شمار می آیند و همگان، شعر امروز دشتستان را به نام این دو نفر می شناسد. در کتاب فوق از جناب آقای حسین دارند، 91 بار و محمد حسین انصاری نژاد، 84 بار به صورت مستقیم نام برده و اگر توهین به شخصیت این دو عزیز نبود به راحتی می‌ شد از کنار این کار غیر ادبی گذشت و به حکایتی از سعدی اکتفا کرد که سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد1.

علی رغم اینکه نویسنده کتاب قصد تخریب این دو چهره فرهنگی را داشته است اما با بردن بی حد و حصر نام ایشان، ذهنیت خوانندگان بومی، غیر بومی و حتی نا آشنا با شعر دشتستان را به سویی می‌برد که این سوالات در ذهن مخاطب جای خوش می‌کنند؛ چرا باید نام این دو تن این قدر تکرار شود؟ مگر این دو چه شاخصه‌ای در شعر دشتستان دارند که دیگران از آن بی بهره‌اند؟ چرا باید به تکرار و تکرار از ایشان مثال زده شود؟ و این تکرار تا آنجا پیش رفته که اگر بخواهیم با آن کتاب فال هم بگیریم  محال است مسیر نگاهمان با نام این دوشاعر تلاقی پیدا نکند.

***

جناب آقای نصرالله قاسمپور، فارغ التحصیل مقطع کارشناسی ارشد در رشته ادبیات فارسی!  با خود فکر نکردید که اسب سرکش بی سوادی را زین کردن و یکه سوار سبخزار بی آب و علف خود شدن و با عینک بدبینی در بعضی از اشعار این دو بزرگوار سیر کردن و به آنها تاختن چه فتوحاتی را نصیب دولت هنری شما می‌کند یا اینکه چه عیاری از گوهر آنها کم می‌سازد؟ جز اینکه ما را به صرافت آن می‌اندازد که: «هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما»2. ای کاش اگر توان زدودن عقده و بغض درونیتان - نسبت به این دو- را نداشتید لااقل آنرا در دل نگاه می‌داشتید تا برداشت خوانندگان منتج به این نشود که نویسنده کتاب فوق، بیشتر از آنکه آسیب شعر امروز دشتستان را مورد بررسی قرار دهد، با صریری ناخوشایند، به ابراز آسیب‌های دیروز و امروز خود پرداخته‌ است.

اگر بخواهم نگاهی به کتاب شما بیاندازم و آسیب های کتابتان را به شما یادآوری کنم باید به عدم تسلط در فصل بندی اشاره کرد؛ آنجا که ضمن بررسی قالب های شعری سری هم به عناصر تصویری می‌زنید، بعد به اضافات می‌پردازید حال آنکه این پرداخت‌ها در فصل آخرین کتاب شما آمده و به نظر می رسد که این تکرار مکررات برای بالا بردن تعداد صفحات کتاب است و حال و روز شاگردی تنبل را در ذهن متبادر می‌سازد که از فرط ناچاری یک پرسش را چند بار جواب می‌دهد تا سرپوشی باشد برای ندانستن جواب مابقی سوالات.

در صفحه 22 کتاب نوشته‌اید: «تصویر سازی در غزل امروز دشتستان عمدتاً مبتنی بر تشبیه و استعاره است که اصرار در استفاده از این عناصر منجر به شکل گیری فضایی سنتی در غزل شده است» اگر ازشکل گیری بحث فوق در بررسی قالب شعری هم بگذریم، این سخن خود حرفی است بی پایه و اساس. چه کسی گفته استفاده از تشبیه و استعاره باعث ایجاد فضای سنتی در غزل می‌شود؟ مگر نه آنکه اولین عنصر تصویر سازی تشبیه است؟ مگر ابن‌خلدون شعر را کلامی مبتنی بر استعاره و اوصاف نمی‌داند؟3 مگر سخنوران اروپایی درباره رمز زیبایی و فلسفه تاثیر استعاره، آنرا ملکه تشبیهات مجازی نخوانده اند؟4 آیا شعری را سراغ دارید که خالی از استعاره و تشبیه باشد؟ آیا شاعران مدرن از تشبیه و استعاره عبور کرده اند؟ راستی اگر این عناصر را از شعر بگیریم، شاعران چه آرایه‌هایی را به کار ببندند تا تهمت سنگین سنتی بودن که در نگاه شما آسیبی است مطرود و منفور، بر پیشانی شعرشان نخورد؟

در صفحه 23 کتابتان، شعری از جناب آقای حسین دارند را مثال می‌زنید و آنرا بی اعتنا به اندیشه و خیال می‌دانید. در اینجا نیز به شکل محیر العقولی به خطا رفته‌اید. غزلی که سرشار از اندیشه نو به عاشورا است را تهی از اندیشه می دانید. شعری که نگاهی تازه دارد به مقوله آب و در لایه‌های بعدی انسانهایی که می‌توانند شبیه آب عمل کنند. یکی از آرایه های استفاده شده در این شعر تشخیص است و اگر تشخیص از عناصر خیال انگیز نیست پس چیست؟ مگر نه آنکه دکتر شفیعی تشخیص را یکی از زیباترین گونه های صور خیال در شعر می داند.5 البته این نظریه! که تشخیص را جزء صور خیال نمی دانید برای نخستین بار از زبان شما می شنوم که به نظر می رسد در قامت حدیثی من درآوردی خود را نشان داده است.

در صفحه ٢٨ شاهد عدم تلاش ذهنی جنابعالی در بازگشایی تصویر مد نظر شاعر «یک باغ زخم تر» هستیم آنجایی که «لرزید زانوی صحرا» را نمی توانی واکاوی کنی و آنگاه اتهام نبودن تصویر را بدون هیچ گونه کنکاشی به شعر ایشان تعمیم می‌دهی.

در صفحه ٢٩ کتابتان استفاده از ردیف جمع را شاخصه غزل انصاری نژاد می‌دانید که در این زمینه نیز به اشتباه رفته اید و قدح گفتار را به راستی ننوشیده اید و در فضایی خلاف آنچه بر واقعیت استوار است، سیر کرده اید. اگرچه استفاده از ردیف جمع در خود ایرادی ندارد اما در اینجا عدم تحقیق و تسلط حضرتعالی در بررسی اشعار نمود پر رنگ تری به خود می گیرد چرا که اگر به مجموعه شعرهای ایشان نگاهی آماری بیاندازیم خواهیم دید که استفاده از این نوع ردیف به چهار غزل در یک مجموعه شصت و شش غزلی می رسد و اگر بخواهیم کلی تر بررسی کنیم به عدد شش در برابر صد و سی می رسیم. آیا شش به صد وسی عدد بزرگی است که بتوان آنرا شاخصه قلمداد کرد؟

 متاسفانه در صفحه 30 کتاب آنجا که در مورد وزن دوری صحبت می کنید نشانه های درخشانی از عدم درک صحیحتان ازموسیقی بیرونی شعر را به مخاطب عرضه می‌دارید و ذهنیت مخاطب آشنا با ادبیات را به جایی می‌برید تا به این نتیجه برسد که شما بر علم موسیقی و خاصه موسیقی شعر واقف نیستید که این‌گونه اظهار نظر می‌کنید.

خوب است بدانید که وزن های دوری موسیقی شعر را دلنشین تر می‌کنند و شاعر با آوردن قافیه‌ی درونی شعرش را موسیقیایی تر می سازد. مولانا جلال الدین محمد بلخی در این زمینه خود مثالی است بی بدیل. اما شاعران معاصر هم از این نوع موسیقی بی بهره نبوده‌اند و کسانی مانند هوشنگ ابتهاج، حسین منزوی، علیرضا قزوه و ... از این شاخصه استفاده کرده‌اند. شاعر معاصر استفاده از وزن دوری با الزام لاینفک قافیه‌ی درونی را کنار می گذارد و هر جا که نیاز می بیند به قافیه ی درونی روی می‌آورد و از میان غث و ثمین‌ها فقط ثمین ها را انتخاب می کند تا بتواند احساساتش را با ضرب آهنگی بلندتر در ذهن مخاطب جای دهد.

در صفحه ٣٣ وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن را وزنی اشباع شده می دانید سوال اینجاست مگر ما وزن اشباع شده هم داریم؟! اگر قرار باشد در اوزانی که دیگران شعر گفته اند شعر نگوییم یا باید مثل خانم بهبهانی به ساخت اوزان جدید دست بزنیم یا کلاً شعر نگوییم. به نظر می رسد با این اظهار نظر، شاعران غزلسرا از سعدی و حافظ گرفته تا سایه و منزوی می بایست به گناه نابخشودنی خود در پیشگاه جنابعالی لب به اعتراف گشوده و آثار جرم خود را به آب داده و از شما تقاضای استغاثه ای کنند شاید قبول افتد.

برای درک بهترتان از وزن، شما را به کتاب «موسیقی شعر» دکتر شفیعی6، «وزن و قافیۀ شعر فارسی» تقی وحیدیان کامکار7، پیش درآمد حسین منزوی در کتاب «از شوکران و شکر» که نقدی است بر اوزان جدید سرکار خانم بهبهانی و ....8  ارجاع می ‌دهم.

در صفحه 34 آقای دارند را بدون هیچ گونه دلیلی متهم به شعر گفتن سفارشی می کنید. می شود بفرمایید این شگرد شعبده بازی را که می توانید با آن به سفارشی یا غیر سفارشی بودن یک شعر پی ببرید در کدام دانشگاه آموخته اید که با آن می‌توانید بی هیچ دلیلی به یک شعر اتهام سفارشی بودن بزنید و شاعرش را سفارش پذیر بخوانید؟ البته ممکن است شما مهره ای، گویی، کاتی، کوتی، کلماتی، چیزی داشته باشید که با قدرت افسانه ای آن می توان به درون ذهنیات شاعر نفوذ کرده و از نیات پنهانش برای سرودن شعر پرده برداشت.

این کار شما توقفی هم ندارد و هرجا که می‌رسید با دریدن ردای خویشتن داری و با حجابی عریان در گفتار، بی هیچ منطقی به حسین دارند انواع برچسب‌ها نظیرسفارشی شعر گفتن، خودخواه، طلبکار و سنتی بودن، می‌زنید و حتی توانایی نوشتن یک سطر غیر منطقی و غیر اصولی درباره این برچسب‌هایی که می‌زنید را ندارید. راستی اگر قرار بر این باشد که به هرکس بدون دلیل برچسبی زده شود، من هم می‌توانم به صدارتی خیالی بنشینم و مدام به شما بگویم جناب قاسمپور فرا مدرن در همه زمانها! نصرالله‌ی آوانگارد در تمام مکانها! آیا با این تفاسیر شما فرامدرن یا آوانگارد ازمنه و امکنه خواهید شد؟!

در صفحه 35 کتاب، کرسی تان را عوض کرده اید و بر جایگاه یک روانشناس نزول اجلال فرموده اید و ماحصل شعر جناب دارند را آسیب های روانی و اجتماعی می دانید که اگر قرار بر دیدگاه شما راجع به شعر باشد، باید بی محابا به فردوسی، مولانا،  نظامی، سعدی، حافظ،  بهار، ایرج، شهریار، سایه، منزوی و حتی قیصر امین پور تاخت و اشد مجازات را در قبالشان به اجرا در آورد.

ز شیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیده ست کار/ که فر کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون تفو(فردوسی، نژاد پرستی)

یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی داد و ضرب بی محابا زدی... (سعدی، کتک زدن)

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت/ با من راه نشین باده مستانه زدند (حافظ، اعلام شراب خواری با ... آنقدر گناه سنگین است که حتی فکر نوشتنش هم تن انسان را به لرزه می آورد)

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را (حافظ، وطن فروشی)

من امشب ای برادر مست مستم / چه باید کرد مخلص می پرستم (ایرج میرزا، اقرار به کفر و می پرستی)

الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من (شهریار، توهین به زشت ترین شکل ممکن به تهرانی ها)

آن اساتید دگر هستند شاگرد بهار (بهار، خودستایی)

کعبه منم قبله منم، سوی من آرید نماز (سایه، همانند حافظ قلم در هنگام نوشتن کفر ایشان سنگین می شود)

چون نی به نوای خسته خوانیم نماز/ افتاده ز پا نشسته خوانیم نماز / دور از وطن اصلی خویشیم و رواست / در حال سفر شکسته خوانیم نماز (قیصر امین پور، بدعت در اصول دین)

حال نگاه کنید که اگر قرار باشد با زاویه دید شما به دنیای شعر نگاه کنیم چه فضای مضحک و مسخره ای بر شعر حاکم می شود.

از این نگاه مضحک که بگذریم کژی تناقض در نوشته های شما به شکلی عجیب و غریب نمود پیدا می کند چرا که در جایی می گویید شعر دارند از اندیشه تهی است و در اینجا (صفحه 35) می فرمایید اندیشه ای مخرب دارد. حال ما می مانیم که به کدام حرف شما اعتنا کنیم و با کدام سازتان به سماع در آییم مادامی که به تکرار، حرف و صوت و گفت را بر هم زنی9.

در صفحه 36 و 37 نیز موتور اتهام زنی بی بدیل شما به خوبی کار می کند چونانکه گفته اید:«انصاری نژاد در ادبیات پایداری پا می گذارد اما در ثبت لحظه های ارزشمند ناکام است». به نظر شما لحظه ارزشمند چیست؟ چرا مثالی نزده اید تا ما هم به درک صحیحی از لحظه های ارزشمند شما برسیم. یا گفته‌اید که از جوشش طبع در مثنوی جناب انصاری نژاد خبری نیست اما دلیلی نیاورده اید، حتی دلیلی که سالیان نوری از خطوط عقلی به دور باشد. البته این موتور محرکه شما چنان خوب کار می کند که در جاهای دیگر کتابتان نیز از کار نمی ایستد و خواننده با خوانش کتاب شما به قدرت ماورایی و چند اسب بخاری این موتور اتهام زنی بی دلیل و بی بدیل پی می برد.

در صفحه 71 نوشته اید: «شعر امروز می خواهد با گذر از ازدحام استعاره ‌ها پا به دنیای عینی بگذارد، دنیایی که در آن سنگ، سنگ، درخت، درخت و پرنده، پرنده باشد» جمله خوبی است؛ اما فکر نکردید که تا همین چند صفحه پیش اگر شاعری در آینه شما، شعرش دارای چنان خصیصه‌ای بود؛ شعر نبود و نظم تلقی می شد و بوی شعار از آن استشمام می‌گردید؟ فکر نکردید ممکن است خوانندگان در یک بام و دوهوایتان سرگردان شوند و به روز دوزیدن و شب دردیدن10 شما متحیرانه نگاه کنند؟

 

در صفحه 84 آورده اید: «شعر امروز از یک سو با تصویر محوری سازگار نیست و از سوی دیگر می‌کوشد با عینی کردن تصاویر، فضایی ملموس از دنیایی که شاعر در آن زندگی می‌کند، ارائه دهد». سوال اینجاست ژانرهای متفاوتی در شعر امروز وجود دارد شما از پشت پنجره کدامشان به دنیای شعر نگاه می‌کنید؟ در کتابتان که جوابی برای این سوال نیامده و بیشتر به کلی گویی پرداخته اید و بدون ذکر منبع گفته اید که شعر امروز به زبان گفتار می‌رود یا به دنبال تصویر سازی نیست چونانکه در هر صفحه شاخصه ای از یک ژانر مورد قبولتان افتاده است.

اما اوج بی هنری و عدم تحقیق جنابعالی، در صفحه 85 خود را بیشتر و بیشتر نمایان می‌سازد. آنجا که کتاب «عقل عذابم می‌دهد»11را برداشته اید و مثل الواح دوره دبستان در پیش روی خود گذاشته اید و هرچه در آن به عنوان ضعف شعری محسوب شده را جدا کرده اید و بعد در کتاب شاعران دشتستانی خاصه حسین دارند و محمد حسین انصاری نژاد به جستجو پرداخته اید تا ایرادی پیدا کنید که با آن بتوانید جولانی بدهید و به خیال خام خودتان، ایام را به کام بگردانید و بی چتر و سنجق کیخسرو و سلطان شوید.12 متاسفانه با توجه به فقر دانش شما و عدم داشتن ثبات فکری در شعر، معیارهایی که باباچاهی برای شعر نو بیان کرده را ملاکی قرار می‌دهید و با آن به نقد غزل می‌روید. کلماتی مانند باران یا آه و ... را اشباع شده می‌دانید و شاعران را در استفاده از آن کلمات برحذر می‌دارید. اگر قرار بر مدار گفته شما باشد وقتی باران بیاید و شاعر بخواهد به توصیف آن بنشیند چه کار باید بکند؟ برای توصیف باران از چه کلمه‌ای استفاده کند؟ آیا باید واژگانی که دیگران استفاده کرده اند را سه طلاقه کند و دهانش را به گفتن آن کلمات نیالاید؟ پس با این حساب یک شاعر خوب! بهتر است هیچ نگوید و ساکت بنشیند یا از منتقد گران سنگی چون شما بخواهد کشف الکلماتی استفاده نشده! را به رشته تحریر درآورید و در اختیار شاعر قرار دهید تا شاعر در دام اشباعیون گرفتار نیاید.

جناب منتقد ادبی! برخورد شاعر با کلمه مهم است نه تکرار استفاده از آن. کلمات قراردادی در زبان هستند که با آن احساسات و عواطف انسان‌ها به یکدیگر منتقل می‌شود و شاعر، هر واژه‌ای که بار معنایی بیشتری را انتقال می‌دهد، برمی‌گزیند نه آنکه دستش را بر کلماتی بگذارد که آیا دیگران از آن استفاده کرده‌اند یا نه یا اینکه بخواهد نظام خانوادگی کلمات را به هم بریزد و خود را شاعر بنامد. در این باره دکتر شفیعی می گوید: وقتی هنرمندی حرفی برای گفتن ندارد با درهم ریختن نظام خانوادگی کلمات سر خود را گرم می کند و خود را گول می زند که من حرف تازه ای دارم.13

جناب نویسنده کتاب آسیب شناسی شعر امروز دشتستان! در ادبیات فارسی چند بار از کلمه کوفه کوفه استفاده شده است و در صورت رد کلمه کوفه چه چیزی معادل آن باید نوشت؟ آوردن مدینه در مدینه در شعر «دلم امشب بقیع داغ و درد است/مدینه در مدینه کوچه گرد است» را نشان از شعار زدگی حسین دارند می‌دانید حال آنکه تکرار ضربدری مدینه با کوچه گردی تناسب زیبایی را خلق کرده که متاسفانه شما هنوز به درک درستی از این شعر نرسیده‌اید.

باز در صفحه 90 و 91 از کثرت استعمال و از دست دادن کارآیی ترکیبات، سخن رانده‌اید و شوربختانه مثالی از استفاده مکرر این ترکیبات نیاورده اید. من دقیقاً مثال های شما را می‌آورم و از شما می‌خواهم کثرت استعمال که هیچ - فدای قلمت-  دو مورد از استعمال این ترکیبات را بیاورید تا من هم در برابر دانش و احاطه شما بر ادبیات کلاه از سر بردارم و سر ارادتم را  به آستان حضرت دوستی که شما باشید، بسایم.14

دوبیتی‌های سرخ دفتر، لحن سبز گندم، روح آب دریا، نام آبی دریا،  بوی سبز عود، لهجه سبز نگاه، بلوغ سبز ایمان، روی سرخ لاله‌ها، ضریح سبز چشمون، زبان سبز آسمان (حسین دارند)

سکوت آب دریا، غربت خونین چشمان، دست سرخ انتقام، شوق سرخ شهادت (انصاری نژاد)

در صفحه 92 گفته اید که «سرخ» به نحو آشکاری در «لب» و «زخمدار» وجود دارد (اشاره به شعر لب تشنه بر نگاه کف آلودت ایستاد/ جانم فدای آن دو لب زخمدار سرخ از محمد حسین انصاری نژاد) باید خدمتتان عرض کنم که صفت «سرخ» زیبایی لب را توصیف می‌کند و «زخمدار» درد و جراحت را.

در همان صفحه می‌نویسید: «در شعر امروز که سرشار از تصاویر فراعادی و پارادوکسی است...». باز هم ما مانده‌ایم که با کدام ساز ناکوکتان به پایکوبی برخیزیم چرا که همین چند صفحه پیش بود که گفتید «شعر امروز با تصویر محوری سازگار نیست» (صفحه 84) بالاخره شعر امروز شما چه می‌خواهد و مرادش از زیستن چیست؟

باز در صفحه 92 آمده: «تکرار صفاتی چون سوخته، زخمی و ... در شعر دشتستان برخاسته از ذهن کاربران آن نیست» و مثالی زده اید از مرحوم منوچهر آتشی (چه می‌داند که این صدای زخمی) و با همین مثال گفته‌اید که این صدای زخمی در شعر حسین دارند به زخم صدا تبدیل می‌شود (زخم صدایم نینوایی بود) در اینجا قیاست به مثابه قیاس طوطی مولانا بود.15  آخر این «زخم صدا» چه ربطی به «صدای زخمی» دارد؟ این زخم صدا به زخمه ای اشارت دارد که بر روی تارهای صوتی کشیده می‌شود و همزمان به معنای اولیه زخم برمی گردد که با واقعه عاشورا سنخیتی دیرینه و تاریخی دارد.

در صفحه 129 در رابطه با تاثیر پذیری حسین دارند از قیصر امین پور می‌گویید، هرچند تاثیری پذیری فکری ایراد چندانی ندارد چرا که خیلی از شاعران انقلابی و مذهبی به سبب نزدیکی تفکر با همدیگر ممکن است دارای اندیشه شعری مثل هم باشند اما انصافاً در این دوشعری که مثال زده‌اید بجز وزن مشترک چه اشتراکی وجود دارد؟

آمد بهار و نیمه شب از خواب ما گذشت/ باغ گل از تهاجم طوفان کبود شد (حسین دارند)

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد/ آتش نشست خنجر خود را غلاف کرد (قیصر امین پور)

یا غزل انصاری نژاد (تیغی فرود آمد و دریا دو نیم شد / خورشید تکه تکه و دنیا یتیم شد) را تاثیری از شعر امین‌پور می‌دانید. باز هم تاکید می‌کنم که تاثیر پذیرفتن از قیصر امین‌پور که سرآمد شعر انقلاب است ایراد چندانی برای شاعران جوان (جناب انصاری‌ نژاد در زمان سرایش این غزل کمتر از بیست سال داشته اند) ندارد اما کسی که می‌خواهد نام منتقد را بر خود بگذارد چقدر باید در سرزمین انصاف غریبه باشد که بدون وجود حتی یک کلمه مشترک، بلندگو بر دهان بگذارد و صلای شباهت سر دهد.

در صفحه 131 آورده‌ای که «دارند نیز در به کارگیری تعابیرش از شاعرانی چون علی معلم، قیصر امین‌پور و علیرضا قزوه نظر داشته و کمتر به آگاهی‌های خود متکی بوده» در اینجا نیز باید برای غریبگی شما در شهر انصاف زار زار گریست و مرثیه‌های سوزناک سر داد چراکه بدون آوردن حتی یک مثال، حسین دارند را متهم به بکارگیری تعابیر دیگران می‌کنی و ما را متحیر قدرت بی مثال موتور اتهام زنی‌ات که پیشتر تبلیغاتی از آن را به نمایش گذاشته بودید می‌کنید. در صفحه بعد هم مثالی می‌زنی که شعر «دلم ستاره دنبال دار چشم شماست / تمام لحظه من انتشارآینه هاست» از دارند، غزل معروف سهیل محمودی با مطلع «دلم شکسته تر از شیشه‌های شهر شماست / شکسته باد کسی کاین چنین مان می‌خواست» را به یاد شما می‌اندازد. در این باره خوانندگان محترم خود هر برداشتی که خواستند بکنند اما نکته اینجاست که اگر بخواهیم به تاریخ ادبیاتمان نگاهی بیاندازیم و دیدگاه جناب منتقدی که شما باشید را ملاک قرار بدهیم، می بایست کتف های حافظ را سوراخ کرده، طنابی از آن گذرانده و بر مقربه خواجو آویزانش کرد.

در صفحه 133 شعر «با تو ای مسافر دریا دل پر از ترانه صبح است» و «غزل دل به دریا زدن جایش اینجاست» از محمد حسین انصاری نژاد را متاثر از شعرهای سعید بیابانکی و حسین منزوی می‌دانید. انصافاً اگر گوگل‌وار هم جستجویی می‌کردید یا خودتان می نشستید و با همان کلمات یک شعر می ساختید و بعد می گفتید انصاری نژاد آنرا از من وام گرفته نتیجه‌اش خیلی هنرمندانه‌تر از این مثالهایی می شد که آوردنش بجز تبیین این مطلب که نوشته‌های شما از روی تراز بغض و معیار کینه نوشته شده است، نتیجه دیگری در بر ندارد.

در صفحه 135 شعری از انصاری نژاد را آورده‌اید و گفته اید که تعبیر خانه‌ام ابریست از نیما وارد شعر ایشان شده است.  جناب قاسمپور! بهتر است بدانید که شاعراشاره به تنگنایی که در آن قرار گرفته می‌کند و همزمان چاره را در انقلاب نیما می‌داند. البته انگار در دشتستان شما هوا ابری نمی شود. راستی شاعر چه کند اگر هوا ابری شد؟ چه بگوید که اتهام تاثی از نیما بر او زده نشود. به نظر می‌رسد شاعر دشتستانی در هوای ابری باید بگوید: به به هوا عالیه / عالیه آفتابیه!!!16 چرا که فقط در یوش، هوا ابری می شود!

در مورد استفاده از عناصر و واژگان بومی، اگر شاعری از عناصر بومی استفاده نکرد باید مورد ملامت قرار گیرد؟ نه خیر این حرف از اساس اشتباه است و برای مثال شما را ارجاع می دهم به «لیلی و مجنون» و «خسرو و شیرین نظامی». نظامی به جای استفاده از عناصر بومی دور و برش از بیستونی که هیچگاه ندیده سخن می گوید، در لیلی و مجنون، عشیره، تبار و فرهنگ عربی مجنون را چنان به توصیف می نشیند که خواننده فکر می کند نظامی عرب بوده  و اگر خود نظامی و تاریخ این ‌را نمی‌گفتند ما بنا را بر عرب الاصل بودن  نظامی می‌گذاشتیم.

نظامی گر ندید آن ناربن را / به دفتر در چنین خواند این سخن را

همچنانکه فریدون مشیری نیز درباره اومی گوید:

یک سنگ ز بیستون ندیده‌/ صد نقش ز بیستون کشیده

لب بر لب جام می نسوده/ صد حالت مستی آزموده

هرچند عناصر بومی و دور و بر شاعر در شعر حسین دارند و انصاری نژاد جریان دارد اما ذره بین شما وقتی به آنجا رسیده چیزی ندیده و تاری بر قرنیه‌اش نشسته وسریعاً پا به فرار گذاشته است.

شب جمعه گلی دادم به خیرات / شب شنبه بهارم پرپر اومه (حسین دارند)

رو به رویم اتوبوس و دو مسافر لب جاده / پشت سر سوسوی چشم نگرانی که ندارم (محمد حسین انصاری نژاد)

 

اگرچه داریم آرام آرام به پایان کتاب نزدیک می شویم اما زخم بغض شماعمیق تر شده و جمازه عریان گفتارتان عنان بیشتری از کف می‌دهد و صیحه های بلندتری سر می دهد. در صفحه 142 به حسین دارند بابت ابراز عشقش در شعر گیر داده اید و صفت خودخواهی را به ایشان روا می‌دارید و چونان پیران چند جامه دریده به پند و اندرز می‌نشینید: «انتظار عذر خواهی از جانب معشوق، از خودخواهی عاشق نشات می گیرد و با روح عشق سازگار نیست. از نگاه عاشق بی وفایی نیز از معشوق زیباست». جناب اندرزگو! اگر شاعری پیدا شد و بی وفایی در نظرش زیبا نبود چه باید بکند؟ اگر مثل گذشتگان با معشوق برخورد شود که باید پذیرای مهر سنتی بودن باشد اگر دیدگاه و نظر خود را بیان دارد که مورد سرزنش پیرانی چون شما قرار می‌گیرد. درضمن حسین دارند در این بیت آرزو می‌کند که ای کاش یک روز چشم معشوق خیالی اش عذر خواهی کند راستی این با روح کدام عشق سازگار نیست؟

پیر پیمانه کش ما که شما باشید و روانتان خوش باد17، در همان صفحه، جناب دارند را متهم به لحن تند، تهدید آمیز و طلبکارانه می کنید و واژه «های» را لفظی نامناسب می دانید غافل از اینکه درادبیات پس از مشروطه به دلیل تغییر در ساختار اجتماعی، برخورد شاعر با معشوق در شعر تغییر می کند و از نگاه گذشته بیرون می آید و استفاده از واژه هایی نظیر «های»،«آی» و «هی» و حتی بدتر از آن چنان زیاد است که از زیادی آن ادبیات فارسی در عذاب است! و برای اصلاح جامعه از الفاظی که شما آنرا نامناسب می‌دانید، باید دیوان تمام شاعران را در خاکی عمیق دفن کرد.

در مورد برخورد با معشوق:

ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی / همراه من می ایستی همپای خود می رانمت (هوشنگ ابتهاج)

ز نیش مار چه نالم چو دست بردم پیش/ خلاف طینت او نیست، اشتباه من است (هوشنگ ابتهاج)

مرغ دست آموز خوشخوان، کرکسی شد لاشخوار/ وان غزال خانگی، برگشت و گرگی هار شد (حسین منزوی)

آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد/ گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد (فاضل نظری)

می روم اما مرا با اشک همراهی مکن/ بر نخواهم گشت دیگر معذرت خواهی مکن (مهدی موسوی)

در مورد الفاظ نامناسب که می توان آنرا در روزنامه به چاپ رساند:

دو سه عوعو سگانه نزند ره سواران / چه برد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانی (مولانا)

اسب تازی اگر ضعیف بود/ همچنان از طویله خر به (سعدی)

دل من آی ! حذر کن که بحر رام پسند/به صخره هات نکوبد به جرم خیره سری (حسین منزوی)

آی! آدمها که بر ساحل نشسته ... (نیما یوشیج)

هی، های، هوی! / شبانعلی عاشق! (منوچهر آتشی)

 

تناقض گویی از پیرایه های بدالحان و جدا ناشدنی نوشته های شماست و جالب‌تر اینجاست که تناقض گفتارت اند و صفحه هم دوام نمی آورد و سریعاً خودش را به منصه ظهور می رساند. شمایی که درصفحات 142 تا 144 شاعران را به خاطر عدم برخورد مقدس با معشوق و توصیه داشتن عشقی کاملاً سنتی و اهورایی می کردید، در صفحه 145 به میزان صد و هشتاد درجه تغییر فکری می دهید و می گویید: «معشوق در شعر دشتستان معمولاً در همان چهارچوب سنتی گذشته نفس می‌کشد».

در صفحه 146، خودشیفتگی را ویژگی بارز شعر حسین دارند قلمداد می کنید و به ابیاتی از اشعار ایشان استناد می  کنید. اگرچه خودشیفتگی و ستایش از خود در شعر ایرادی ندارد چرا که بزرگان ما نیز در گذشته و امروز دست به چنین کارهایی زده و می‌زنند و اگر ایرادی باشد نخست باید به آنها خرده گرفت اما حسین دارند در کجا ابراز خود شیفتگی کرده که شما به این نتیجه ماورایی رسیده‌اید؟

پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از باد و باران نیابد گزند (فردوسی)

غزلهای نظامی را غزالان / زده بر زخمه های چنگ نالان (نظامی)

در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران... (سعدی)

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم /که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد (حافظ)

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود / با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است(حافظ)

از اینها که بگذریم شب زنده داری، گریه کردن یا معشوق را آنقدر بزرگ دیدن که حتی بال و پر جبریل تاب حضور در چشمش را ندارد، کجا خبری از شیفتگی و حدیث نفس شاعر را در خود دارد؟ آوردن بیت «از آن هنگامه می ترسم که روزی مثل من حتی/ بسوزد از حیا بال و پر جبریل در چشمت» خود نشان از بزرگی معشوق در شعر حسین دارند را در پی دارد و نقضیه است بر حرف شما که معشوق را در شعر ایشان کوچک شمرده اید.

در صغحه 149 و 150 حجاب از گفتار می ستانید و توهین شخصیتی دیگری را متوجه محمد حسین انصاری نژاد و حسین دارند می‌کنید و آنها به صورت تلویحی مورد نکوهش قرار می‌دهید و صیحه می‌کشید که چرا اینان که در هشت سال دفاع مقدس در جبهه حضوری فعال نداشته‌اند؛ شعر پایداری می گویند؟ کدام یک از شاعران ما - بجز قیصر امین پور به دلیل وجود زادگاهش و مواقعی برای بازدید - در زمان جنگ در خط مقدم جبهه بوده و چه کسی گفته شاعری که شعر پایداری می گوید باید زمانی در خطوط مقدم جبهه حضور می داشته؟ از کجا می دانید که حسین دارند حضور نداشته؟ اصلاً به شمای منتقد ادبی چه ربطی دارد که چه کسی در جنگ، کجا بوده یا کجا نبوده. مگر عمان سامانی یا محتشم کاشانی یا همین علی معلم دامغانی در صحنه عاشورا به نبرد علیه لشکر یزیدیان پرداخته اند که شعر عاشورایی می سرایند؟

با اینکه پایان کتاب نزدیک است اما توهین های شخصیتی شما به آقای دارند انگار در اول راه است و تمامی ندارد. در صفحه 151 ایشان را شاعری معناگرا می دانید که موضوعی فکر می کند و شعرش را مبنایی برای شناخت شخصیتش نمی‌دانید.اول اینکه اگر شعری در ادبیات ما یافتی که بدون موضوع باشد بفرمایید تا ما و خوانندگان نیز از آن حز وافر برده و در برابر دانش بی انتهای شما به جوش و خروش آییم و از خویشتن خویش برون جهیم و زنار از تن بدر کنیم.18دوم اینکه مگر شما وظیفه کنکاش شخصیتی افراد را به عهده دارید که تاسف و آه افلاک سوزخود19 را  بابت عدم شناخت حسین دارند از روی اشعارش، به مخاطب عرضه می دارید؟ اصلاً گیرم جناب دارند فلان است یا بهمان - که نیست و شخصیت والای ایشان خود دریایی است بی کران که امثال بنده و شما قابلیت درک قطره ای از آن را نداریم - به شما چه ربطی دارد. شما اگر نقادید به شعرش نگاه کنید و شعر را مورد بررسی قرار بدهید.به نظر می رسد در دادگاه های انگیزاسیون قرون وسطی نیز اینچنین به تفتیش عقاید افراد نمی پرداختند و از عدم اقرار متهم نارحت نمی شدند که شمای منتقد ادبی از اینکه در جایگاه بازجو نتوانسته اید خلاف فکری ایشان را ثابت کنید ناراحتید.

جناب آقای نویسنده! اگر نقدهای شما را عیار بگیریم و ملاک را بر صحت گفته‌های حضرتعالی بگذاریم فکر می‌کنید چند درصد یا چند شعر از این دو عزیز مورد نقد قرار گرفته‌است؟ فکر نمی‌کنید نقد چند اثر که به تعداد انگشتهای یک دست هم نمی‌رسند کار چندان صوابی در علم نقد نباشد؟ از این هم که بگذریم با فرض حذف این تعداد شعر ضعیف! – با توجه به دیدگاه شما وگرنه از آثار بسیار خوب آقایان دارند و انصاری نژاد می‌باشند - چقدر شعر خوب می‌ماند؟ گیرم که با قلم داوری شما به تصحیح آثار این عزیزان بپردازیم باور کنید آنقدر شعر زیبا باقی می‌ماند که هر شاعری آرزوی این را دارد که در کتابش، به آن میزان شعر خوب داشته باشد و شما از این حیث نیز صحه بر بزرگ بودن و سرآمد بودن این دو شاعر گرانقدر گذاشته‌اید.

آقای قاسمپور عزیز! شما به دو نفر از سرمایه‌های شعری استان تاخته‌اید که شاعران و نقادان بزرگ کشورمان از شعرشان به نیکی یاد می‌کنند. محمد حسین انصاری نژاد با چاپ چندین مجموعه‌ی شعر که لطافت و زیبایی،شاخصه لاینفک آن است،جهش خیره کننده‌ای در غزل داشته و درباره شاعرانگی‌اش همین بس که فریدون مشیری گفته: او قدرت و مهارت درخور تحسینی دارد، چه اندازه ژرف و زیبا غزل می‌گوید و غزلهایش را جزو غزلهای خوبی که خوانده‌ام می‌گذارم. تشبیهات، اشارات تازه ، بکر و بدیعی به کار می‌برد. هم او که محمد کاظم کاظمی از ایشان به عنوان شاعری که شعرش نو و پر طراوت است، از امکانات و ظرفیت های بیانی در غزل امروز خوب بهره می گیرد، زیبا شعر می‌سراید و متعهد به هنر اصیل و شعر ناب است؛ نام می‌برد. توصیه من به شما این است که برای درک صحیح و بهتر اشعار محمد حسین انصاری‌نژاد بهتر است تمام مجموعه آثار ایشان، از جمله «از پشت سایه‌ها» (با مقدمه شاعر توانای هم روزگار ما محمد کاظم کاظمی) را بخوانید. در مورد جناب حسین دارند نیز اوضاع به همین قرار است خوب است نظری به مجموعه‌ای که نشریه دریای جنوب در جهت بزرگداشت ایشان فراهم کرده بیاندازید تا حدیثی مفصل از دلبستگی بسیاری از شاعران و فرهیختگان استان و کشور به ایشان را دریابید و دریباید که توهین به بزرگان هیچ کوچکی را بزرگ نمی‌کند آنچنانکه هیچ خزفی نمی‌تواند ذره‌ای از ارزش های یک لعل را پایین بیاورد.

بزرگش نخوانند اهل خرد / که نام بزرگان به زشتی برد  (فردوسی)

 

------------------------------------------------------------------------------

1- بر آرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی بر نیاید به خبثش در پوستین افتد (سعدی،گلستان)

2- هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما / آنچه سزد از کرم دوست به پیش آر و مرو (مولانا،غزلیات شمس)

3- بندتو کروچه- کلیات زیبا شناسی، نشر کتاب

4- محمد زغلول سلام، تاریخ النقد العربی، نشر دارالمعارف

5- محمدرضا شفیعی کدکنی، صور خیال در شعر فارسی، نشر آگاه

6- محمدرضا شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، نشر آگاه

7- تقی وحیدیان کامیار، وزن و قافیه شعر فارسی، نشر دانشگاهی

8- حسین منزوی، از شوکران و شکر، نشر آفرینش

9- حرف و صوت و گفت را بر هم زنم/ تا که بی این هرسه با تو دم زنم (مولانا، مثنوی معنوی)

10- سعیکم شکی تناقض اندرید/ روز می‌دوزید و شب بر می‌درید (مولانا،مثنوی معنوی)

11-علی باباچاهی، عقل عذابم می‌دهد، نشر همراه

12- آن عقل و دل گم کردگان، جان سوی کیوان بردگان  / بی چتر و سنجق هر یکی کیخسرو و سلطان شده (مولانا،غزلیات شمس)

13-محمدرضا شفیعی کدکنی، با چراغ و آینه، نشر سخن

14- سر اردات ما و آستان حضرت دوست/که هرچه بر سر ما می¬رود ارادت اوست (حافظ، غزلیات)

15- از قیاسش خنده آمد خلق را / کو چو خود پنداشت صاحب دلق را (مولانا، مثنوی معنوی)

16-شعری طنزی که در دهه هفتاد از تلویزیون برای کاهش مصرف سوخت پخش می‌شد.

17-پیر پیمانه کش ما که روانش خوش باد/ گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان (حافظ، غزلیات)

18- فریاد از ترسایان برآمد و چهل تن زنار ببریدند و ایمان آوردند ( تذکره اولیا – عطار)

19- اگر آهی کشم افلاک سوزد/ درو دشت و بیابان پاک سوزد (دوبیتی‌های فایز)

 

***********************************************************

نقد دوم

آسیب شناسیِ «آسیب شناسی شعر امروز دشتستان» سید حسن مبارز
با خودم می گویم؛ خب «آسیب شناسی شعر امروز دشتستان » چه اشکالی دارد؟ نقد است دیگر، حالا کمی تندتر و بدون در نظر گرفتن جایگاه شعری و پیشکسوت بودنِ حسین دارند. درست است که نویسندۀ این یادد
/ 0 نظر / 42 بازدید